![]() |
![]() |
|
|
خاطر عزیز تو، تو خاطرم موندنیه لب پاییز می خونه تو گوش قاصدای دل
وقتی هیچ کی با تو نیست هواتو هیچ کس نداره بزار بارون بباره
بیا از رنج همه فاصله ها گریه کنیم
بیا آروم ساکت و بی سر صدا گریه کنیم
دیگه از من طلب قصه تکراری نکن شکوفه( شعر در ۲۱ آذر ۸۸)
من از چشمان تو خواندم که قلب مهربان داری اگر تشنه شوم روزی تو مثل ابر می باری....
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و یکم آذر 1388ساعت 14:36 توسط شکوفه |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و یکم آذر 1388ساعت 8:56 توسط شکوفه |
|
|
عمر پا بر دل من می نهد و مي گذرد ...
دلـــداده چشــــمان توام می دانی عمریست غزلخوان توام می دانی بی من به مسلمانی خود ناز مکن من نیـمه ایمــــان توام می دانی؟ *********** همان چشمان آتش خیز مستت زمیـــن و آسمــــان را کرد پستت ندانستم چنین مستی که دادم تمـــــام اختیـــــارم را به دستت *********** ای کاش شبی به دیدنم برگردی یک لحظه برای دیدنم برگردی یک عمر به شوق دیدنت گل دادم یک لحظه برای چیدنم برگردی
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هشتم آذر 1388ساعت 13:50 توسط شکوفه |
|
|
هنوز حرف دارم راستی سلام نامه چهارمی که به دستت نمی رسه یه روز نشستم همه برگه ها و دفترایی که واست نوشتمو شمردم با حوصله واسه خودمم عجیب بود که دونه به دونه حتی تاریخاشونو هم نوشت ولی خواستم برای این که دیگه بهت فک نکنم پارشون کنم وقتی شروع کردم دستم لرزید قلبم لرزید خشک شدم ، دستم رو روی گونه هام کشیدم باورم نمی شد قبل از این که پارشون کنم تو بارو ن اشکام غرق می شدن انگار یه خود کشی بود ۵ تا برگه پاره کردم ۵ بار جون دادم و آخرش می دونین چکار کردم دوباره چسب اوردم همرو به هم چسبوندم تا یادم بیاد خاطره تو ، اسم تو ، یاد تو... می گن بزرگ شدی گریه مال بچه هاس اما بی قراری مال بچه ها نیست عزیز داری چکار می کنی؟ از حالت بی خبرم دیدی بالاخره بهت گفتم خداحافظ تو سر رسید اون روز فقط سکوت بود هیچ نوشته ای نبود نمی دونستم واسه جدایی چی باید نوشت ۹ مهر از دانشگاه اومدم مثل همیشه دلتنگ بودم ، اما اون روز خیلی دلتنگ تر بهت زنگ زدم به خدا دستام می لرزید عزیز من باید به کی بگم که از تو رو نداشتن رنج می کشم اما نمی شه چیزی گفت یادم به اون شعری میفته که واسم خوندی "دور از تو ای گلشن جانان چه نویسم؟ من صور ضعیفم به عزیزم چه نویسم ترسم که قلم شعله کشد صفحه بسوزد با این دل خونین به عزیزم چه نویسم؟" من هنوز به خاطر دوری از تو پریشونم به هم قول دادیم که فراموش کنیم ، من دعا کردم فراموش کنی اما هنوز نمی تونم واسه خودم دعا کنم من فراموشی نمی خوام من فراموشی نمی خوام
زندونی شدن به خاطر تو آزادیه ولی نمی دونم داره چه اتفاقی میفته این روزا یه کم نگرانم یکی دستاشو به آسمون بگیره عزیزم حالش خوب نیست من احساس می کنم دلم به وسعت یک آسمان تیره غم گین است صدایی نیست، ماوایی نیست،حتی سایبان روزهای دلتنگی نیز جوابگوی دلتنگی هایم نیست خیلی حرفا مونده اما مجبورم به خودم کمک کنم می دونم هر چی باشه خدا از بندش انتظار داره چی بگم؟ کاش همه چی یه خواب بود مواظب خودت باش خدایا نزار دلش بگیره
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دوم آذر 1388ساعت 22:50 توسط شکوفه |
|
|
ديشب غم دل به دل بگفتم به نهفت چون صبح دميد ديگری هم میگفت من بودم و دل ٬ راز مرا فاش که کرد؟ ديگر غم دل به دل نمی بايد گفت سلام اره خیلی بی حوصله ام جواب هیچ کدومتونو ندادم بعضی وقتا فکر می کنم یه کم بی ارزشم خب نمی خواد هندونه زیر بغلم بزاری نمی خواد بگی تو خیلی گلی ماهی حرف نداری هر چی دوست داری بگو فقط دروغ نگو.. بی معرفت یه کم هوامو داشته باش دلم گرفته.. بزار یه ذره واست درددل کنم یه چیزایی رو جا گذاشتم بزار وبلاگم همین جوری بمونه نوشته های سفید تو زمینه سفید واست عجیبه نه؟ خوبه که خودت بدونی چی نوشتی اما بقیه ندونن اما خب من مشکی می نویسم دروغ گفتم از مشکی خوشم نمیاد آخه وقتی دلم می گیره خوشم میاد وقتی گریه هم می کنم قشنگ می شم حتی از موقعی که می خندم قشنگ تر می شم پنجشنبه ها رو دوس ندارم آخه هر وقت پنج شنبه می شه یاد ....... اصلا هیچی نمی گم خودم گفتم سفره دلم پیش غریبه وا نشه بزار که این دلتنگیا سهم خدا شه... خب من فعلا حرفی ندارم حالا حالا ها آپ نمی کنم اما مواظب دلتون باشین خدا حافظ
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388ساعت 23:16 توسط شکوفه |
|
|
سلام دوستای خوبم
می خوام زمینه وبلاگم سفید باشه باید رنگ قلمو و همه چیو درست کنم خود قالبم عوض می کنم از رنگ مشکی خوشم نمیاد خلاصه تنهام نزارین |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 9:17 توسط شکوفه |
|
از خدا خواستم تا دردهایم را از من بگیرد ، خدا گفت : نه ! رها کردن کار توست ، تو باید از آن ها دست بکشی . از خدا خواستم تا شکیبایی ام بخشد ، خدا گفت : نه ! شکیبایی زاده ی رنج و سختی است ، شکیبایی بخشیدنی نیست ، به دست آوردنی است . از خدا خواستم تا خوشی و سعادت ام بخشد ، خدا گفت : نه ! من به تو نعمت و برکت داده ام ، حال با توست که سعادت را فراچنگ آوری . از خدا خواستم تا از رنج هایم بکاهد ، خدا گفت : نه ! رنج و سختی ، تو را از دنیا دورتر و دورتر و به من نزدیک تر و نزدیک تر می کند . از خدا خواستم تا روحم را تعالی بخشید ، خدا گفت : نه ! بایسته آن است که تو خود سربرآوری و ببالی اما من تو را هرس خواهم کرد تا سودمند و پرثمر شوی . من هر چیزی را که به گمانم در زندگی لذت می آفرید از خدا خواستم ، و باز خدا گفت : نه ! من به تو زندگی خواهم داد ، تا تو خود را از هر چیزی لذتی به کف آری . از خدا خواستم یاری ام دهد تا دیگران را دوست بدارم ، همان گونه که او مرا دوست دارد ، و خدا گفت : آه ، سرانجام چیزی خواستی تا من اجابت کنم !
احساس می کنم زود عادت می کنم و گاهی به اشتباه اسم آنرا دوست داشتن می گذارم. می ترسم از اینکه به گناه کاری که نفسم آنرا صحیح می خواند و دلم از آن می ترسد و عقلم به آن شک دارد، در آتش بی مهری ات بسوزم. می دانم تمام لحظه هایم با توست. می دانم تنها تویی که مرا فراموش نمی کنی. می دانم که اگر بارها فراموشت کنم، ناراحتت کنم و برنجانمت، باز می گویی برگرد. می دانم؛ همه اینها را می دانم، ولی نمی دانم چه کنم؛ نفسم مرا به سویی می کشد و عقلم حرفی دیگر می زند و دلم در این میانه مانده. خدایا... تو بگو چه کنم. تو نشانم بده راهی که بهترین است. خدایا... می دانم تو همیشه با منی ، ولی تنهایم مگذار؛ یا شاید بهتر باشد بگویم: نگذار تنهایت بگذارم. خداوندا.. من از تنهایی و برگ ریزان پاییز، من از سردی سرمای زمستان، من از تنهایی و دنیای بی تو می ترسم. خداوندا... من از دوستان بی مقدار، من از همرهان بی احساس، من از نارفیقی های این دنیا می ترسم.. خداوندا... من از احساس بیهوده بودن، من از چون حبابِ آب بودن، من از ماندن چون مرداب می ترسم. خداوندا... من ازمرگ محبت، من از اعدام احساس به دست دوستان دور یا نزدیک می ترسم. خداوندا... من از ماندن می ترسم خداوندا... من از رفتن می ترسم خداوندا... من از خود نیز می ترسم خداوندا... پناهم ده خداوندا ! مگر نهاینکه من نیز چون تو تنهایم
برچسب:نزار که سفره دلت پیش غریبه وا بشه این بغض نشکسته باید سهم خود خدا بشه |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 8:37 توسط شکوفه |
|
|
«فَإِذا أَذِنْتَ في ظُهُوري فَأَيِّدني بِجُنُودِكَ، وَاجْعَلْ مَنْ يَتَّبِعُني لِنُصْرَةِ دينِكَ مُؤَيَّدينَ، وَفي سَبيلِكَ مُجاهِدينَ، وَعَلى مَنْ أَرادَني وَأَرادَهُمْ بِسُوء مَنْصُورينَ وَوَفِّقْني لاِِقامَةِ حُدُودِكَ، وَانْصُرْني عَلى مَنْ تَعَدّى مَحْدُودَكَ، وَانْصُرِ الْحَقَّ وَأَزْهِقِ الْباطِلَ، إِنَّ الْباطِلَ كانَ زَهُوقاً، وَأَوْرِدْ عَلى شيعَتي وَأَنْصاري مَنْ تَقَرُّ بِهِمُ الْعَيْنُ وَيُشَدُّ بِهِمُ الأَزْرُ، وَاجْعَلْهُمْ في حِرْزِكَ وَأَمْنِكَ، بِرَحْمَتِكَ يا أَرْحَمَ الرّاحِمينَ».
مرا به لشكريان مورد تأييدات خويش قرار بده، و از
يارى بخش و مرا براى برپا داشتن حدود الهى، توفيق ده و براى يارى عنايت كن و حق را يار باش، و باطل را نابود كن، كه باطل كسانى را بفرست كه مايه روشنى چشم و پشتگرمى آنان باشند، و
کشتی نساز ای نوح طوفان نخواهدآمد.
بر شوره زار دلهاباران نخواهد آمد.
شاید به شعر تلخم خنده زنی تو!
اما جایی که سفره خالیست ایمان نخواهد آمد.
رفتی کلاس اول این جمله راعوض کن:
آن مرد تانیایید باران نخواهد آمد!
اللهم عجل لولیک الفرج
التماس دعا جمعه ساعت ۸:۲۳ |
|
+ نوشته شده در
جمعه یکم آبان 1388ساعت 8:26 توسط شکوفه |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
اهـــل دل ای نازنین هــایم سلام ســایه تان اینجا همیـشه مســتدام بـا شـما قلـــــبم منـــوّر می شــود حــال من یك حـــال دیــگر می شـــود حــرف دل ، اینـجا پناهم داده است دلـــبری قـــولِ نگـــــاهم داده است بزمتان ، جـــــانِ مــرا بـر بـاد كـرد حـــرف دل ، مـــا را چنین معـتاد كـرد حـرف دل ، پُر گشته از بـاران عشق گـــونه هـا تـَــر گشته از باران عشــق ................. یک نفر دلش شکسته بود / توی ایستگاه استجابت دعا / منتظر نشسته بود / منتتظر،ولی دعای او / دیر کرده بود / او خبر نداشت که دعای کوچکش / توی چار راه آسمان / پشت یک چراغ قرمز شلوغ گیر کرده بود * او نشست و باز هم نشست روزها یکی یکی از کنار او گذشت * روی هیچ چیز و هیچ جا از دعای او اثر نبود هیچ کس از مسیر رفت و آمد دعای او با خبر نبود * با خودش فکر کرد پس دعای من کجاست؟ او چرا نمی رسد؟ شاید این دعا راه را اشتباه رفته است! پس بلند شد رفت تا به آن دعا راه را نشان دهد رفت تا که پیش از آمدن برای او دست دوستی تکان دهد رفت پس چراغ چار راه آسمان سبز شد رفت و با صدای رفتنش کوچه های خاکی زمین جاده های کهکشان سبز شد * او از این طرف، دعا از آن طرف در میان راه باهم آن دو رو به رو شدند دست توی دست هم گذاشتند از صمیم قلب گرم گفت و گو شدند * برفها کم کم آب می شود شب ذره ذره آفتاب می شود و دعای هر کسی رفته رفته توی راه مستجاب می شود ××××استفاده از مطالب و اشعار این وبلاگ فقط با ذکر نام نویسنده و منبع بلامانع است با تشکر(شکوفه.س) (همه شعرای این وبلاگ مال من نیست فقط اونایی که اسم من زیرش نوشته شده) با تبادل لینک موافقم پس ازم نپرسین فقط بگین به چه اسمی من لینک می کنم |
| پیوندهای روزانه |
|
سبز دلان ملیکه فریاد سایه ای در کویر شکوفه نرگس یه سکوت قشنگ(سایه یا تو و عشق یا من و مرگ(معصومه) آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
آذر 1388 آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 |
|
RSS
|