تبليغاتX
دوستم داشته باش روزها کوتاهند
دوستم داشته باش روزها کوتاهند
سه شنبه بیست و سوم اسفند 1390
...  

 

 

پنجشنبه بیستم بهمن 1390
...  
 

باز هم می بینمت با چشم غمگین خودم

خسته ام من خسته ام از بغض سنگین خودم

راهم از پس کوچه های چشم تو دوری گرفت

این من و این سادگی ها پشت پرچین خودم

(شکوفه)


چند عکس که دوس دارم در ادامه مطلب


... ادامه مطلب
شنبه بیست و چهارم دی 1390
من همانم ...  
 

نوشته زیرو جایی خوندم و خوشم اومد :

من؟
من همانم ....
همان که سالهاست
لحظه های سبز کودکی را تجربه می کند .

من ؟
من همانم ....
همان که سالهاست
از لحظه های خالی از حضور روشن تو می گوید ،
می خواند ، می نویسد ... و می گرید.

من ؟
من همانم ....
همان که سالهاست دیگر به کوچه همیشگی میعادگاه اقاقی و نسترن ،
کوچه همیشگی چادر سفید و اسباب بازی ،
کوچه همیشگی عروسک و آیینه
و کوچه همیشگی خیس از ترنم باران پا نگذاشته است .

من ؟
من همانم ....
همان که هر گاه باران می آید چترش را می بندد
و به سادگی یک پرنده خیس از ترنم غزل وار باران
به کوچه پیچک پوش دلش سر می زند .

و تو ...
راستی من برای که دارم از کوچه پیچک پوش دلم می گویم ؟

تو کیستی ؟
همجنسی از تبار باران ؟
یا همنفسی از همین آواره های این شهر بزرگ دود و نان حلال ؟

تو را می شناسم .
آری تو را می شناسم .
شبی خسته ، از همین کوچه می گذشتی ...

یادم هست : باران می آمد و من که مثل هر شب رؤیاها ،
تنها به دیدار کوچهء بن بست دلم آمده بودم تو را دیدم .

خسته می رفتی و من ...
من نگاهت می کردم .
باور کن به سادگی نگاه یک پرنده که از بالای آسمان به این زمین و انسانهایش نگریسته باشد... فقط نگاهت می کردم .

من مثل همیشه بی چتر ....
بی سرپناه ....
مثل تمام پرنده های این شهر بی پرنده ، آواره .....
تنها می رفتم .
می رفتم تا به دنبال دفتر گمشده در خاطرات کودکی
و تصمیم کبری که زیر همان درخت اقاقی همسایه جا مانده بود ، بگردم .

می رفتم تا آنسوی دیوار ،
آنسوی همین کوچه پیچک پوش ،
آنسوی خاطرات کودکی ،

می رفتم تا آنسوی حضور تو ....

می رفتم تا سراغ از نشانی تازه تو بگیرم ....

نه !
می رفتم تا خودم را دوباره بیابم ... .

آخر نمی دانی .
نه ! تو نمی دانی که من سالهاست خودم را گم کرده ام .

تو نمی دانی که از آن روزی که بار از این کوچه خالی از فریاد های کودکانه بستی و رفتی من خودم را گم کردم .

تو نمی دانی که دیگر سالهاست فقط به خاطر این به این کوچه خالی نمی آیم که می ترسم خودم را پیدا کنم !

بگذار از اول دوره کنیم !

تو از کوچه خالی از اقاقی و پرنده رفتی ....

و من دیگر هیچ نمی دانم . همین !


می ترسم ...

میترسم خودم را در گوشه ای از همین کوچه " تنها " پیدا کنم .

میترسم خودم را در حال سنگ زدن به تمام پرنده هایی که نیستند ،
در حال سنگ زدن به این زندگی مرداب وار ،
در حال سنگ زدن به شاعرانی از تبار دیوانه ها پیدا کنم . بگذار راستش را بگویم ...

می ترسم خودم را " بدون تو" پیدا کنم .

حالا دوباره آمده ای که چه ؟

نگو مرا نشناختی که تو را بهتر از خود می شناسم .

دوباره آمده ای که تنها ماندنم را به یادم بیاوری ؟

می دانم که رفته ای
و حالا پس از سالها خسته از تلاطم نگاههای غریب برگشتی .

می دانم که تو هم مثل من طاقت نگاههای نا آشناترینان با تبار شاعران دیوانه را نداری .

می دانم که در تمام این مدت با تمام رؤیاهایم همراه بوده ای اما ....

اما حالا دیگر دیر است .
دیر آمدی ای زود از دست رفته !

حالا دیگر سالهاست که هر قدر تلاش می کنم
دیگر نمی توانم دیوار پیچک پوش را که با رفتنت ریخت دوباره از نو بسازم .

خودت ببین !

حالا دیگر سالهاست که شعرهایم بی قافیه و ردیف شده اند .
حالا تو از من بی قافیه چه می خواهی ؟!
دیر آمدی ای زود از دست رفته .... دیر آمدی .
حالا دیگر من ....
من همانم ....
همان که سالهای بی تو را تحمل کرد و سالهای با تو را توان تحمل ندارد .

دانلود آهنگ الهه ناز استاد بنان

 

سه شنبه هشتم آذر 1390
نقش پاییز ...  
 

نقش پاییز از نم چشمان من پیداست

امشب از بوی تمنا ماه از سر دیوار می نشیند روی پلک سرد چشمانم

رنگ لب هایم شقایق های داغ تب می چکد از گوشه دیوار سایه اندوه چشمانم!

 باز این پروانه معصوم تنهایی

بال پروازش معطر شد

بسته او دل را به اندام هلال ماه

دیده اش با نور پرپر شد

نقش پاییز از دل من طرح می ریزد رهگذر با چشم زرد برگ از دل اندام من رد شد

شاید از تصنیف اندامم برگ غم از شاخه ها می ریخت باز هم حال هوا بد شد!

 

پنجره بی دل شبیه نقش دیوار است

پنجره بی دل شبیه غربت تنهاست

عشق مثل زلف من آهسته می ریزد

عشق شاید یک دریچه رو به گندم هاست

باز این شهزاده غمگین بارانی خواهش دست مرا رو به دعا می دید

چشم نرگس وار بیماری رو به چشمان خدا میدید....

"شکوفه "

ایام محرم تسلیت باد.

شنبه چهاردهم آبان 1390
...  
خدایا به حرمت دل شکسته من به خاطر صدای پرنده های غمگین قلبم

و تپش های بی طاقتی که چشم های مرا سرخ می کند

خدایا به حرمت آن ناله هایی که تنها تو می شنوی و به حرمت دست هایی که یک روز آبی تر از امروز بود

مرا هر لحظه از لحظه پیش تنهاتر کن!!

کاش تمام بودنم مثل قطره های عشق دیروز من با دو بال شکسته پرواز می کرد محو می شد و من دیگر هیچ چیز نمی دیدم کاش من با همه آرزوهای غریبم کنار کلبه کوچک خیالاتم می شکستم و با همه سایه های دلهره های دخترانه ام می مردم!

برای تو من زنده نیستم برای تو من مثل سایه های سیاه ابرها روی زمین سفیدم

ببین شکوفه های بی قرار دستانم را رو به آسمان گرفته ام اما هیچ پرنده ای حتی از کنار دستهایم گذر نمی کند

 هیچ صدای عجیبی نمی آید خدای من من با این همه قلب چقدر بی احساسم برای من عشق بهانه کوچکی است تا برای کسی دلم بگیرد و گریه های قلبم پنهان کنم تا مبادا غرور کوچکم بشکند و کمی باور کنم که هیچ عشقی در کار نیست هر چه هست حس تنهایی من است اشکالی ندارد بوی تنهایی گرفته ام دعای خالص چشم های همیشه غمگینت مستجاب شده..قلب من پاییز رنگ پریده همه لحظه های تو  می شود خدا

به خاطر کسی زندگی می کنم که نگاه مرا با همه سادگی اش جشن بگیرد و باور کند پاکم مثل دیوارهای کاهگلی مثل آجرهای سیمانی با بوی گل های نم زده و باور کند من شکوفه ام با رنگ خاک هایی که میشناسی و آن روز قول می دهم که به خاطر عشق زندگی کنم ..

امروز بوی باران می آید با صدای نفس های درهم ابرها

چرا قدیمیترین ابرها اینجا روبروي چشمان من نمی چرخند؟!!

ابرهای امروز بر لب های هم بوسه نمی دهند کجاست رعدوبرق بوسه های پریشان شما؟!!

من کنار پله تنهایی ام انتظار هیچ کس را نمی کشم شما که عاشقید چرا گریه نمی کنید؟!!

پیراهن احساسم را در آورده ام و برهنه زیر باران عشق تو گریه می کنم و تو هوای چشم مرا هنوز نداری!!

پس باز خودم را نفرین می کنم

خدایا به حرمت دل شکسته من به خاطر صدای پرنده های غمگین قلبم.......


"شکوفه"

دوشنبه چهاردهم شهریور 1390
دوستت دارم خدا مثل قديميترين روزاي عمرم ...  
 

 

سلام خدا امشب خواب به چشمام نمياد اومدم باهات مثل قديما حرف بزنم

يه بار آرزوكردم چشمات پر اشك نباشه خدا تو چرا واسه آدما يه آرزو نمي كني

دلم مي خواد دوباره برم تو روزاي بچگي گلاي بابونه حوض خونمون مادربزگم  كه چادرش هنوز تو

خونمونه و هميشه با اون چادرش ميرفت نونوايي مادربزرگم گلم دلم خيلي تنگت شده

من از شيراز بدم مياد ميخوام برم خونمون همون جا كه با خواهرم عروسك بازي مي كردم

همون جا كه خودمو توش جاگذاشتم

اونجا يه جاي مخصوص داشتم كه هر وقت دلم از يه چيزي ميگرفت ميرفتم  با يه آدم خيالي حرف مي زدم يا شعر مي نوشتم 

خب خداي مهربونم دلم يه كم آرومتر شده بهت قول ميدم هميشه مواظب خودم باشم با آدمات نيستم

خدا دلخوشيم تو اين روزاي غمگين تويي  مواظبم باش هيچ وقت دستمو ول نكن

داداشم مي گه وقتي خدا رو درونت حس كني روحت آروم ميشه اما من هنوز فك مي كنم منونبخشيده

هيچوقت ازم انتظار نداشتي مي دونم اما منو ببخش تا آروم شم

يه عزيزي هميشه بهم مي گفت ارزش آدما به ارزشي كه واسه خدا قائل ميشن بستگي داره

هرچي بيشتر به خدا فك كني با ارزش تري خدايا بهم كمك كن كه واست با ارزش ترين باشم وبس

دوستت دارم مث هميشه مثل سالايي كه به خاطر گل روي تو تنهايي كشيدم تا تو يه روز بهم عشق

حقيقيموبدي دوستت دارم خدا مثل قديميترين روزاي عمرم

...................... 

در آسمان آبی دلم، جایی برای ابرها نیست

..دعایم کن که با دعایت ، دلم خانه دردها نیست

ميرم بخوابم شب بخير

چهارشنبه دوم شهریور 1390
غریب افتادم ...  
 

باید از شهر شما رفت غریب افتادم

از زمین تا به خدا رفت غریب افتادم

باید از شبنم اشک تو تنم غسل کند

باید از دور فنا  رفت غریب افتادم

از سر خاک و هوا هیچ دری باز نشد

باید از پنجره ها رفت غریب افتادم

دل آدم به خدا بود و حوا پیدا شد

باید از قلب حوا رفت غریب افتادم

هر کجا می روم از لعن ملائک پر بود

باید از سمت دعا رفت غریب افتادم

مهر گل هم دگر از قلب زمین کم شده است

باید از عهد جفا رفت غریب افتادم

*شکوفه*

یکشنبه دوم مرداد 1390
اشک با لبخند زیباست ...  
 

دلهره های کهنه

بوی خیس دیوار های کاهگلی  فریاد کوچک تنهایی پشت هزار فاصله .

نه اصلا خنده دار نیست دلتنگی من خنده دار نیست ..

 

یکشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1390
دختر هوای دیگری دارد ...  
 

یک روز کوچک بود

معصوم و روحانی   چشمان دختر ساکت و مرموز

چون غم میان ظلمت شب های بارانی

یک روز آبی بود عابر میان باد می چرخید ساعت میان آسمان گم بود

راحت درون گور خوابیده ! قلبی کنار گور می لرزید...

مردی که تنها بود در خالی چشمان او پایی ظریف و پیکری نازک خرامان بود

دختر درون مردمک های هوس با رنگ ها گم شد گویی که نقش باد و باران بود

اینجا گلی رنجیده و آرام می گرید اینجا هوا سبز است چون دستان پیچک ها

اطراف باغ خالی رویا آلوده می چرخند آدم ها

دستان عابر سخت می لرزد تابوت سرمای کمی دارد

دختر به پاکی فضای آب روحانیست

دختر هوای دیگری دارد

ترس از عبور روح زیبا نیست چشمان من رنگ سپیدش تار می بیند

من عاشقم بر نقش بال او دست خدا پروانه می چیند!

.شکوفه.

 

دوشنبه پنجم اردیبهشت 1390
...  
صدای سکوت در لحظه های غمگین من می چرخد

به هر چه نگاه بدبینم..

نمی شود باور کنم از هیچ خانه ساختن نهایت ویرانیست!

باور آبادی قلب من مثل باور تگرگ در چشمان منتظر تابستان است..

هنوز خیلی کوچکم برای بوسیدن لب های تو هنوز سرگیجه دارم..

شکوفه

چهارشنبه چهارم اسفند 1389
...  
اتفاق بدی نیفتاده همه خوبیم فقط گاهی خمیازه می کشیم سرود کوچکی می خوانیم و می خندیم اما مرموز!

تمام سرنوشت ما به به داستان فکر برمی گردد و اصلا تقصیر خدا نیست.

در زمین کوچکی افتاده ایم نمی دانیم عصر خیال است یا همه چیز پخش مستقیم صداقت محض!!!

عصر خمیازه سی و چند ساله روزگار است هر بار چهره اش چروکیده تر می شود..

کفش هایم مثل دیده ام پر آب است خیلی از عصر بی فکر شهرم کلافه ام.

هم آشیانه ! روزگار با تکه نانی هم سیر می شود اما اگر مهر را دریغ می کنی  لااقل سایه ام را با تیر نزن!!

پنجشنبه بیست و یکم بهمن 1389
...  
 

فرصتی نیست تا باز شدن لبهای من از خنده های شیرین یک رویا

زیاد تعجب نکن هنوز زنده ام!